تبليغاتX
و زن شیطان بود

و زن شیطان بود

سلام خيلي دلم تنگ شده بود براي وب خسته و تنهاي خودم كه انگار سال هاي سال است ولش كردم به امان دنياي فراموشي مجازي . براي اينكه ناي نوشتن از دل من گرفته شده بود. بيش از آنكه به همه اخلاقيات دنيا فكر كنم. گير كردم در ناتواني خودم . جنايت در حق خودم . مث اون مرده شدم توي كتاب گاري كوپر كه با يك بليت مجاني داشت متروها رو گز مي كرد و علامت برهمايي براي نجات بشريت بر پيشاني داشت . يكهو خورد به تور آمريكايي هاي خسته و جاي امن علامت پيشاني خود را پايين اورد و داد زد: من ديگه به آخر خط رسيدم . رسالت خودم را انجام دادم . حالا اصل قصه اينه . رسالت من . دنياي خراب آباد را رها كردم .... تنهاي تنها هم كه باشي باز يك چيزي در زمان است كه ديوانه ات مي كنه . پيرت مي كنه . خستت مي كنه . ...حالا خيلي حرف ها براي گفتن دارم . شايد به بهانه اعتراض به اينكه به دليل اخطار ميراث فرهنگي نمي تونم توي تهران امروز انتقادي بنويسم . نوشتن بر كثافت كاري هاي بقايي را شروع كنم. حالا من ادامه مي دم....انگيزه اي دوباره براي نوشتن .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 3:56 بعد از ظهر  توسط فاطمه علی اصغر  | 

انگار همه معرفت هاي دنيا مثل يك تيكه قالب يخ ، داره سر مي خوره مي ره مي ره تو دهن يه غولبچه زشت كه تشنگي اش رفع شه .عجب زمونه اي شده . آدم مي خواد يهو دود شه بره تو هوا .....آخه خدا ! رسمش اين نيست . باور كن ....

هيچكس قيامت نديده لطفا تا مي تونيد بدي كنيد...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 1:38 بعد از ظهر  توسط فاطمه علی اصغر  | 

 

 

براي آنان كه به عشق خوبي ، در دام گندچاله هاي كثافت زندگي مي افتند...

پيوست :

عيدتون مبارك .اميدوارم كه هرگز درد خوبي را حس نكنيد.ضجه نزنيد و هيچ چيز ديگر .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 10:47 قبل از ظهر  توسط فاطمه علی اصغر  | 

هميشه آرزو داشتم مثل بتمن يك ماشين پرنده داشتم .پرواز كنم بدون اينكه كسي منو بشناسه. يا مثل مرد عنكبوتي مي تونستم به خيلي ها كمك كنم . بدي ها رو از بين ببرم . من سياوشي بودم كه در خيالم  از آتش مي گذشتم و نمي سوختم . من آليسي بودم در سرزمين عجايب . گاهي هم زورو مي شدم بدون شمشير .اسطوره ها همه زندگي من بودند . بچه كه بودم مامانم برام قصه مي گفت . بعد كه يك هو هفت سالم شد و رفتم كلاس اول و مامانم قصه نگفت .شروع كردم شب ها خودم براي خودم قصه گفتن . اول از شاهزاده هايي كه عاشق يه دختر فقيرمي شدند و براي اين دخترها همه كاري مي كردند،قصه ها آغاز شد. همه شخصيت ها جون داشتن . به جاي همه شخصيت ها ،دخترها ،شاهزاده ها .زنان ، مردان .مستخدم ها رقيب ها حرف مي زدم و ديالوگ مي گفتم . عادت عجيبي بود.طوري شده بود كه شب ها تا قصه براي خودم زير پتو نمي گفتم خوابم نمي برد. بعضي وقت ها فكر مي كردم دارم ديوونه مي شم. صبح مي رفتم تو مدرسه بچه ها رو دور خودم جمع مي كردم قصه هايي كه ديشب ساخته بودم تعريف مي كردم . تا مطمئن بشم ديوونه نيستم ! يه روز اين اواخر يكي از دوستاي دبستانم رو ديدم گفت : كتاب قصه ها تو چاپ كردي . خيلي دلم سوخت .حالم گرفته شد .نه! .هرچند اين روند قصه گويي شب ها براي من ادامه پيدا كرد. راهنمايي كه بودم بازم براي دوستام قصه مي گفتم .گاهي از كتاب هايي كه مي خوندم و گاهي خيال پردازي هاي خودم رو قاطيش مي كردم و بچه ها كيف مي كردند . اونقدر ذوق زده مي شدم كه نپرس ! اين قصه هاي شبانه به من آرامش عجيبي مي داد . تا اينكه يك هو سر و كله يه زن عجيب غريب پيدا شد كه اومده بود تو يه ده كويري كه مردمش در حال مرگ بودن .بعد شروع كرد به استعمار دخترها و پسرهاي اين ده.براي خودش قلمرو ممنوعه درست كرد... خيلي عجيب بود . تا مدت ها اين قصه ادامه پيدا كرد .يه روز وقتي اين قصه رو تعريف كردم ...براي عزيزم مي خواستم گريه كنم .بعد از اون روز بود كه ديگه نتونستم قصه بگم يا اينقدر خسته مي شدم از زندگي كه يك دفعه خوابم مي برد.حالا تولد ۲۶ سالگيم . افسردگي گرفتم انگار. اصلا دلم نمي خواد با كسي حرف بزنم . احساس مي كنم ديگران دركم نمي كنند. تنها نيلوفر با نيروي ذهن سيال و قويش تنها كسي كه وقتي حرف مي زنه منو به قصه هاي دوران كودكي كه براي خودم مي گفتم برمي گردونه . عجيبه دلم مي خواد گريه كنم سال هاي طولاني، يا برم تو يه غار براي هميشه به قطره هاي آب فكر كنم . عجيب به فكر نشانه شناسي افتادم و اسطوره . اسطوره اديسه .گيل گمش يك چشم .زئوس . ديو ها . شاه و پري .احساس مي كنم تمام احساساتم مثل جوي آبي داره سريز مي شه تو يه گودال تنگ و باريك .

آخ مهرناز كجايي تا به روياهاي من گوش بدي . به افسانه شيطان و فرشته . مهرناز رو يه روز توي ابن بابويه خاك كردم تا بميره. اما هنوز زنده است و مي بينمش كه مثل نفر تي تي بدون هيچ خوني در رگ هاش از در كلاس "ب" رياضي پيش دانشگاهي كه سبز بود ديوارهاش ، تو مي ياد و در فكر كنكور دانشگاهه. و من فكر اسطوره هام . من فكر قصه هام . من از قصه و مهرناز از فرمول رياضي مي گه ." همه مي ترسند همه مي ترسند اما من و تو به چراغ و آب و آينه پيوستيم و نترسيم ....."روي تخته مي نوشتم... هميشه روي تخته مي نوشتم . مهرناز مي گفت: فاطمه بيخود زجر كشيدي ...و راه مي رفتيم .ساعت ها توي حياط خشك و بي آب و علف دبيرستان فاطميه راه مي رفتيم . بدون اينكه هيچ صدايي رو بشنويم يا كسي رو ببينيم . و مريم به رابطه ما حسادت مي كرد. نامه مي نوشت : بي وفا . از وقتي مهرناز اومده به كلاسمون منو فراموش كردي .آخه منو و مريم از راهنمايي همكلاس بوديم. اما من هيچ وقت مريم رو دوست نداشتم . يعني دوست داشتم اما خيلي نه . چون هميشه به من مي گفت "بايد با هم باشيم و عجيب منو نمي فهميد. همش درباره مسائل معمولي صحبت مي كرد ، رويا نداشت."اون موقع مطمئن بودم آزادي از عشق مهم تره . به خاطر همين گفتم : من نمي تونم با تو دوست باشم ! حالا همه عقايدي كه داشتم از ياد بردم. نمي دونم عشق مهم تره يا آزادي . نمي دونم كسي كه هميشه از تو مراقبت مي كنه مهمتره يا كسي كه باهاش مي شه ساعت ها درباره اسطوره و رياضي صحبت كردو بعد يهو گم مي شه . دود مي شه. ..يه روز به مهرناز گفتم دلم مي خواد يهو  پرت بشم تو فضا بعد اونقدر بمونم معلق تا منفجر بشم بعد همه ذرات بدنم پخش بشه تو فضا . مهرناز گفت : بيا بريم از دبير فيزيك بپرسيم كه اصلا امكان داره يا نه ....و پرسيديم. آقاي ؟ يادم رفته فاميلشو .پيرمردي بود بسي دوست داشتني..گفت : اين چه سواليه دم كنكور !!!!!!!!!!!! و برامون توضيح داد با قانونين فيزيك كه مي شه . من يه جايي خونده بودم كه هرچيزي كه انسان بهش فكر كنه امكان پذيره ...گفتم .بعد  مهرناز يك هو به من زل زد. مدت ها .ساكت .با صورتش كه مثل گچ ديوارهاي حياط مدرسه بي روح بود. مثل يك مجسمه آزادي كه سرد و سخت بود. مثل نقاشي هاي اساطيري كه خون نداشت .چقدر دركم مي كرد...منو مي ديد كه منفجر شدم و همه ذرات بدنم، همه سلولهام پودر شده و داره تو فضا پخش مي شه ...در همه كهكشان ها .حس غريبي بود. بعد از مهرناز هيچ كس اينقدر منو درك نكرد .......چقدر بده درك نشدن ..مي خوام خون گريه كنم...مي خوام قالب تهي كنم .اي كاش مي مردم ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 11:10 قبل از ظهر  توسط فاطمه علی اصغر  | 

جلوی مرا مگیر آقا

جلوی مرا مگیر خانم

بگذارید بگذرم ، حرام زاده ها !

و گرنه فریاد می کشم .

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 5:25 بعد از ظهر  توسط فاطمه علی اصغر  |